شماره ۳۶
-
تاریخ: 1396/6/6 ساعت: 0:25
جمعه که عموی کوچک نیما صبح اومد و رفت، شب ما رفتیم پارک. با هدیه رفتیم چند تا بستنی برا بچه ها گرفتیم و اومدیم دیدم داداشم نیست. یکم نشستم گوشی مامانم هم زنگ خورد و عموی بزرگ نیما بود ک به مادرم گفت میخوام با رازیانه حرف بزنم ک مامان گفت ک الان توی پارک هستیم و موقعیت صحبت کردم دراین باره نیست. چون ...
شماره۳۲
-
تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 0:27
سلام ب همه خواننده های روشن و خاموش امروز صبح دیدم نیما دو تا پست توی اینستا گذاشته. یکی اش تبلیغ یکی از کارهاش بود و دومی ی متن. که آدم ها شبیه ادویه هستن و هر کدوم طعم و خاصیت مختلفی دارن اخرشم نفهمیدم منظورش با من بود یا نه :/ پ ن: آدم یه سرچ تو اینستا میزنه یه عده دختر و پسر میبینم که حیف اسم پل...
شماره۳۳
-
تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 0:27
سلام دیشب نیلوفر بهم پیام داد گفت نیما و پوریا رفتن باغ و نیما گفته ک رازیانه (یعنی من) رفته قهر و دلم برای بچه و رازیانه تنگ شده و از مامان رازیانه ناراحتم و میخوام آشتی کنم. چقدددر دلم گرفت... تمام صورتم خیس از اشک شد؛ حیف اون همه دوست داشتن نبود؟ حیف اون همه صبوری نبود؟ چرا تا از دست ندیم قدر نمی...
شماره ۳۴
-
تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 0:27
خونه خواهرم اومدم؛ دخترا خوابیدن، نشستم پای کامپیوترش؛ عکس های خانوادگی رو دیدم... پر از تلخی بود... بد نبود.. لازم داشتم کمی گریه کنم +برام دعا کنین خوشبخت بشم. از این زندگی فلاکتی بریدم دیگه...
شماره ۳۵
-
تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 0:27
عموی آخری نیما امروز اومده بود اینجا، به نظر من و خانواده ام انسان فهمیده ای نیست؛ چند تا طعنه به خانواده ام انداخت و تمام مشکلات من رو سطحی و قابل حل و آسون و ناچیز گرفت و رفت. اعصاب من و مامانم خیلی خورد شد چون علاوه بر اون حرف ها اومد گفت که من از طرف اونا نیومدم و خودم سر خود اومدم. خودش سر خود ...
بعد از ماه ها شماره ۳۱
-
تاریخ: 1396/5/24 ساعت: 1:10
سلام کسی یادش میاد منو؟ این مدت اتفاق های زیادی افتاد. من زنگ زدم به اون آقایی که دعانویس بود. برام ی سری کار هایی کرد که من واقعا باورش کردم. نیما خیلی عوض شد. خیلی خوب شده بود. بعد از مدتی مادرشوهرم اومد و گفت دیگه به اون آقا زنگ نزن و هر چی پرسیدم چرا جواب نداد و گفت ازش خوشم نیومد. حالا چرا؟ چون
شماره29
-
تاریخ: 1395/12/20 ساعت: 13:43
هدیه ک از شیر گرفته شد، با تمام سختی هاش الان شب ها راحت میتونم بخوابم یعنی دقیقا دو شبه که دیگه بهونه نمیگیره و راحت هستم.صبح ها هم تا ساعت نه ده میخوابه ولی دیگه تا شب نمیخوابه. زندگیم یه جور خوبی هست تقریبا، با نیما بهتر کنار میام و وقت هایی که هدیه خوابه بیشتر درس میخونم و لغت حفظ میکنم. مریم عز...
شماره30 و هدیه گانه6
-
تاریخ: 1395/12/20 ساعت: 13:43
نیما مسافرته، هدیه خیلی بامزه شده، حرف های جدید و تلفظ های بچه گانه و با مزه میگه :-)) یه اتفاق خوشایند افتاده برام. پدر شوهرم از نحوه برخورد و روش تربیتی که درمورد هدیه دارم توی جمع تعریف کرد. خیلی خوشایند بود ^^ موچه : مورچه نینی آم خواده : نینی آم(خوراکی) میخواد من آم خوام: من خوراکی میخوام مامان...
اطلاعیه
-
تاریخ: 1395/12/20 ساعت: 13:43
سلام دوست های خوشگلم ممنون که به فکرم بودین ^^ چقدر خوبه آدم کسی رو داشته باشه که نگرانش باشه نیستم چون من قبلا یه بلاگ دیگه داشتم که الانم اونجام. جریان اینه که سخته دو تا بلاگ رو کنترل کنم. و زندگیم هم بهتر از قبل شده و دیگه احساس خفگی نمیکنم. بهتون سر میزنم :-)
شماره!
-
تاریخ: 1395/8/16 ساعت: 0:09
پنج شنبه شب یکم بحث پیش اومد بین ما. هدیه رو خوابوندم و رفتم نشستم پیشش که داشت توی گوشی به سر میبرد. گفتم خوب گوش کن چون دفعه هزارم اما آخرین بار که اینا رو برات گوشزد میکنم. بهش گفتم اگه چهار صباحی دیگر سرت رو بلند کردی دیدی رازیانه دیگه زنت نیست، نگو زنم بی معرفت بود بدون خودت باعثش شدی. از وقتی ...
شماره28
-
تاریخ: 1395/8/16 ساعت: 0:08
بعد از اون هفته که گفتم برم خونمون و نذاشت این هفته گفت برو. روز خیلی ب هم ریخته بودم اما براش ژله درست کردم و غذای خوش مزه پختم. شب اجازه رفتن فردا رو گرفتم. بابام جدا زندگی میکنه و رفته یه خونه اجاره کرده مامانم با داداشم تو خونه هستند یعنی داداشم سهم بابام رو خرید و جدا شدن. به نیما گفتم برم بازا...
سپاس
-
تاریخ: 1395/8/16 ساعت: 0:08
از شماها که میایید میخونید و نظر های محبت آمیز برام مینویسید سپاسگذارم. راستش نیما چند وقته خیلی عوض شده. نه تغییر مثبت که بر عکس. خیلی بهم برمیگرده، بداخلاقه، سرد و بی احساسه، نمیخوام فکر کنم پای یکی دیگه در میونه، نیما وفاداره. وفاداره؟ نمیدونم! من میخوام اینجوری فکر کنم. بازم صبر میکنم. هفته دیگه...
شماره۲۶
-
تاریخ: 1395/8/6 ساعت: 6:25
برای اولین بار تفسیر یک ایه از قران رو توی اینترنت جسنجو کردم. خیلی حس خوبی میده شب ها چند ایه قران میخونم. خیلی خوشه امتحانش کنید دوست های گلم، این واقعا برای من باعث خوشحالیه که به فکر مشکلات منید ولی خودتدن رو به خاطر من ناراحت نکنید. زندگی همینه بالا و پایین زیاد داره
هدیه گانه5
-
تاریخ: 1395/8/6 ساعت: 6:25
داریم عادت میکنیم صبح زود بیدار باشیم. مثلا بین 7:30 الی 8:30 دیگه حتما بیدار میشیم. هدیه خیلی جذاب شده. آوای تمام حرف هایی که میگیم رو آواز میخونه. جدیدا با نیما بهتر رابطه برقرار میکنه و وقتی که نیما از خونه بیرون میره غر غر میکنه که من بابا میخوام :)) چند وقت دیگه باید از شیر ببرمش و نمیدونم چطور...
شماره25
-
تاریخ: 1395/8/1 ساعت: 4:41
پریشب بعد از یکم حرف زدن ازم پرسید پشیمونی که من رو انتخاب کردی؟ حقیقت این بود که باید میگفتم اره، ولی گفتم اره "یکم" . گفت پس پشیمونی! گفتم اره مثل تو که چند روز پیش گفتی پشیمونی. گفت من از ازدواج کردن پشیمونم نه از اینکه با تو ازدواج کردم ولی تو میگی از ازدواج کردن با من پشیمونی. منم گفتم من هم از...
شماره 24
-
تاریخ: 1395/7/26 ساعت: 1:00
به وضوح، بار ها و بار ها، ازش خواستم بهم محبت کنه اما دریغ:( میترسم از روزی که ازش ببرم و دلم جای دیگه ای گرم شه :(
هدیه گانه4
-
تاریخ: 1395/7/24 ساعت: 5:46
اِشین : بشین _با اخم_ بیا : حتما بیا _ساده _ بیا: لطفا بیا هاشو : پاشو حنا: انار هِلو : هُلو داداش یَـــف؟ : داداش رفت؟ اُخُ : بخور عَسَم: عزیزم بابا اوشو : بابابزرگ ^^
شماره22
-
تاریخ: 1395/7/18 ساعت: 10:54
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید ادامه مطلب
شماره21
-
تاریخ: 1395/7/3 ساعت: 16:16
از همه معذرت میخوام که این چند وقت نه کامنت جواب دادم نه سر زدم بهتون. چند روزی هست که سرم خیلی شلوغه و حسابی اعصابم با خاک یکی شده. خدا رو شکر با نیما چند وقته مشکل چندان بزرگی نداشتم اما مشکلات پدر و مادرم سوهان روح همه ما بچه ها شده. از همه شما خواهش میکنم برای رفع مشکل ماها دعا کنید. و اگه براتو...
هدیه گانه
-
تاریخ: 1395/6/30 ساعت: 6:17
تصمیم گرفتم خاطرات هدیه رو با این عنوان ثبت کنم بالش ها رو میارم، میذارم رو زمین و میگم بخواب تا مامان هم بخوابم. فوری میخوابه روی بالش من و میگه: منه (یعنی این از منه) _نه این از منه، اون بالش از شماست با چاشنی خنده اشاره میکنه به بالش من: اَ توعــه (از تو ئه) _از تو ئه نه مامان، بگو از شماست __ اَ...