خونه خواهرم اومدم؛ دخترا خوابیدن، نشستم پای کامپیوترش؛ عکس های خانوادگی رو دیدم...
پر از تلخی بود...
بد نبود..
لازم داشتم کمی گریه کنم
+برام دعا کنین خوشبخت بشم. از این زندگی فلاکتی بریدم دیگه...
برچسب: شماره, نویسنده: سام سامانی تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 0:27