خرید بک لینک
جمعه که عموی کوچک نیما صبح اومد و رفت، شب ما رفتیم پارک. با هدیه رفتیم چند تا بستنی برا بچه ها گرفتیم و اومدیم دیدم داداشم نیست. یکم نشستم گوشی مامانم هم زنگ خورد و عموی بزرگ نیما بود ک به مادرم گفت میخوام با رازیانه حرف بزنم ک مامان گفت ک الان توی پارک هستیم و موقعیت صحبت کردم دراین باره نیست. چون خواهر و شوهرخواهر ِ زنداداشم اونجا بودن. خلاصه گذشت. داداشم اومد دیدم گفت عمو آخری من زنگ زده که به ادامه مطلب

برچسب: شماره, نویسنده: سام سامانی تاريخ: دوشنبه 6 شهريور 1396 ساعت: 0:25

سلام ب همه خواننده های روشن و خاموش امروز صبح دیدم نیما دو تا پست توی اینستا گذاشته. یکی اش تبلیغ یکی از کارهاش بود و دومی ی متن. که آدم ها شبیه ادویه هستن و هر کدوم طعم و خاصیت مختلفی دارن اخرشم نفهمیدم منظورش با من بود یا نه :/ پ ن: آدم یه سرچ تو اینستا میزنه یه عده دختر و پسر میبینم که حیف اسم پلنگ که روی این آدم ها بگذاریم. خودشون ک چند رقم عمل دارن، صد قلم آرایش، تازه روح مخترع فتوشاپ رو هم ادامه مطلب

برچسب: شماره۳۲, نویسنده: سام سامانی تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 0:27

سلام دیشب نیلوفر بهم پیام داد گفت نیما و پوریا رفتن باغ و نیما گفته ک رازیانه (یعنی من) رفته قهر و دلم برای بچه و رازیانه تنگ شده و از مامان رازیانه ناراحتم و میخوام آشتی کنم. چقدددر دلم گرفت... تمام صورتم خیس از اشک شد؛ حیف اون همه دوست داشتن نبود؟ حیف اون همه صبوری نبود؟ چرا تا از دست ندیم قدر نمیدونیم؟؟؟ پدرشوهرم چند روز پیش که بستری شده بود رفتم ملاقاتش و هر چی خواست بهم گفت ولی وقتی گفت ماماادامه مطلب

برچسب: شماره۳۳, نویسنده: سام سامانی تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 0:27

خونه خواهرم اومدم؛ دخترا خوابیدن، نشستم پای کامپیوترش؛ عکس های خانوادگی رو دیدم...

پر از تلخی بود...

بد نبود..

لازم داشتم کمی گریه کنم

+برام دعا کنین خوشبخت بشم. از این زندگی فلاکتی بریدم دیگه...

برچسب: شماره, نویسنده: سام سامانی تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 0:27

عموی آخری نیما امروز اومده بود اینجا، به نظر من و خانواده ام انسان فهمیده ای نیست؛ چند تا طعنه به خانواده ام انداخت و تمام مشکلات من رو سطحی و قابل حل و آسون و ناچیز گرفت و رفت. اعصاب من و مامانم خیلی خورد شد چون علاوه بر اون حرف ها اومد گفت که من از طرف اونا نیومدم و خودم سر خود اومدم. خودش سر خود اومده اعصاب ما رو خرد کنه و بره :/ منم زنگ زدم ب عمه بزرگ نیما و گفتم تا زمانی که خود نیما اقدامی نادامه مطلب

برچسب: شماره, نویسنده: سام سامانی تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 0:27

سلام کسی یادش میاد منو؟ این مدت اتفاق های زیادی افتاد. من زنگ زدم به اون آقایی که دعانویس بود. برام ی سری کار هایی کرد که من واقعا باورش کردم. نیما خیلی عوض شد. خیلی خوب شده بود. بعد از مدتی مادرشوهرم اومد و گفت دیگه به اون آقا زنگ نزن و هر چی پرسیدم چرا جواب نداد و گفت ازش خوشم نیومد. حالا چرا؟ چونادامه مطلب

برچسب: شماره, نویسنده: سام سامانی تاريخ: سه شنبه 24 مرداد 1396 ساعت: 1:10

هدیه ک از شیر گرفته شد، با تمام سختی هاش الان شب ها راحت میتونم بخوابم یعنی دقیقا دو شبه که دیگه بهونه نمیگیره و راحت هستم.صبح ها هم تا ساعت نه ده میخوابه ولی دیگه تا شب نمیخوابه.

زندگیم یه جور خوبی هست تقریبا، با نیما بهتر کنار میام و وقت هایی که هدیه خوابه بیشتر درس میخونم و لغت حفظ میکنم.

مریم عزیزم سپاس که جویای حالم بودی ^^ :*

برچسب: نویسنده: سام سامانی تاريخ: جمعه 20 اسفند 1395 ساعت: 13:43

نیما مسافرته، هدیه خیلی بامزه شده، حرف های جدید و تلفظ های بچه گانه و با مزه میگه :-)) یه اتفاق خوشایند افتاده برام. پدر شوهرم از نحوه برخورد و روش تربیتی که درمورد هدیه دارم توی جمع تعریف کرد. خیلی خوشایند بود ^^ موچه : مورچه نینی آم خواده : نینی آم(خوراکی) میخواد من آم خوام: من خوراکی میخوام مامان هووو؟؟ : مامان کو؟ شب شد: خوابم میاد :-)) کــَش: کفش ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سام سامانی تاريخ: جمعه 20 اسفند 1395 ساعت: 13:43

سلام دوست های خوشگلم

ممنون که به فکرم بودین ^^

چقدر خوبه آدم کسی رو داشته باشه که نگرانش باشه

نیستم چون من قبلا یه بلاگ دیگه داشتم که الانم اونجام. جریان اینه که سخته دو تا بلاگ رو کنترل کنم. و زندگیم هم بهتر از قبل شده و دیگه احساس خفگی نمیکنم.

بهتون سر میزنم :-)

برچسب: نویسنده: سام سامانی تاريخ: جمعه 20 اسفند 1395 ساعت: 13:43

پنج شنبه شب یکم بحث پیش اومد بین ما. هدیه رو خوابوندم و رفتم نشستم پیشش که داشت توی گوشی به سر میبرد. گفتم خوب گوش کن چون دفعه هزارم اما آخرین بار که اینا رو برات گوشزد میکنم. بهش گفتم اگه چهار صباحی دیگر سرت رو بلند کردی دیدی رازیانه دیگه زنت نیست، نگو زنم بی معرفت بود بدون خودت باعثش شدی. از وقتی عقد کردیم من رو میاوردی اینجا اما هیچ توجهی به نداشتی، از همون موقع از من جدا میخوابیدی، اگه هر جا میخواستم برم میگفتی نه اما اگه با مامانت بودم اشکالی نداشت، میرفتی تو دستشویی با گوشی فکر نکن نمیفهمیدم جریان چیه فقط نمیخواستم به روت بیارم و زندگی رو نابود کنمادامه مطلب

برچسب: شماره تلفن خانم,شماره مجازی,شماره مجازی تلگرام,شماره شبا,شماره دوست دختر,شماره تلفن,شماره شبا چیست,شماره شبا بانک ملت,شماره مجازی رایگان,شماره یاب, نویسنده: سام سامانی تاريخ: يکشنبه 16 آبان 1395 ساعت: 0:09

بعد از اون هفته که گفتم برم خونمون و نذاشت این هفته گفت برو. روز خیلی ب هم ریخته بودم اما براش ژله درست کردم و غذای خوش مزه پختم. شب اجازه رفتن فردا رو گرفتم. بابام جدا زندگی میکنه و رفته یه خونه اجاره کرده مامانم با داداشم تو خونه هستند یعنی داداشم سهم بابام رو خرید و جدا شدن. به نیما گفتم برم بازار یکم خرت و پرت میخوام تو که نمیایی بریم و همیشه کار داری سرت شلوغه گفت نه:( خلاصه خورد تو ذوقم. نمیدونم کی قراره این نه گفتن ها رو تموم کنه امروز زنگ زدم به بابام. به قول خواهرم میگه ما که میدونیم هر دو مقصر هستند اگه به بابا زنگ نزنیم آزمون ناراحت میشه. بابا گفت فادامه مطلب

برچسب: استاندارد شماره28,پیش شماره283,پیش شماره282, نویسنده: سام سامانی تاريخ: يکشنبه 16 آبان 1395 ساعت: 0:08

از شماها که میایید میخونید و نظر های محبت آمیز برام مینویسید سپاسگذارم. راستش نیما چند وقته خیلی عوض شده. نه تغییر مثبت که بر عکس. خیلی بهم برمیگرده، بداخلاقه، سرد و بی احساسه، نمیخوام فکر کنم پای یکی دیگه در میونه، نیما وفاداره. وفاداره؟ نمیدونم! من میخوام اینجوری فکر کنم. بازم صبر میکنم. هفته دیگه قراره هدیه رو از شیر بگیرم، میدونم قراره خیلی سختی بکشم اما بعدش میرم دکتر میگم برام قرص بنویس که باردار نشم. فعلا این اولویته، باید خیالم راحت باشه که بچه دیگه ای نمیاد و اونوقت با آرامش خاطر به حل مشکلات فعلی مشغول بشم. مادر نیما یه شماره بهم داد گفت زنگ ادامه مطلب

برچسب: سپاسگزارم,سپاس,سپاسگذار,سپاسگزار,سپاسد,سپاس فراوان,سپاس و قدردانی,سپاسگزاری از دوستان,سپاسگزاری در پایان نامه,سپاس خدای را عزوجل, نویسنده: سام سامانی تاريخ: يکشنبه 16 آبان 1395 ساعت: 0:08

برای اولین بار تفسیر یک ایه از قران رو توی اینترنت جسنجو کردم. خیلی حس خوبی میده

شب ها چند ایه قران میخونم. خیلی خوشه

امتحانش کنید

دوست های گلم، این واقعا برای من باعث خوشحالیه که به فکر مشکلات منید ولی خودتدن رو به خاطر من ناراحت نکنید. زندگی همینه بالا و پایین زیاد داره

برچسب: پیش شماره۲۶۳, نویسنده: سام سامانی تاريخ: پنجشنبه 6 آبان 1395 ساعت: 6:25

داریم عادت میکنیم صبح زود بیدار باشیم. مثلا بین 7:30 الی 8:30 دیگه حتما بیدار میشیم.

هدیه خیلی جذاب شده. آوای تمام حرف هایی که میگیم رو آواز میخونه. جدیدا با نیما بهتر رابطه برقرار میکنه و وقتی که نیما از خونه بیرون میره غر غر میکنه که من بابا میخوام :))

چند وقت دیگه باید از شیر ببرمش و نمیدونم چطوری این کار انجام بشه بهتره طوری که آسیب روحی نبینه.


برچسب: نویسنده: سام سامانی تاريخ: پنجشنبه 6 آبان 1395 ساعت: 6:25

پریشب بعد از یکم حرف زدن ازم پرسید پشیمونی که من رو انتخاب کردی؟ حقیقت این بود که باید میگفتم اره، ولی گفتم اره "یکم" . گفت پس پشیمونی! گفتم اره مثل تو که چند روز پیش گفتی پشیمونی. گفت من از ازدواج کردن پشیمونم نه از اینکه با تو ازدواج کردم ولی تو میگی از ازدواج کردن با من پشیمونی. منم گفتم من هم از ازدواج کردن پشیمونم هم از با تو ازدواج کردن. وقتی "من" میام پیشت میخوابم، وقتی "من" باید بگم بغلم کن، وقتی "من" میام تو بغلت و تو هیچ زحمتی به خودت نمیدی، وقتی "من" میگم رو پهلو بخواب تا تو یکم بغلم کنی ولی نمیکنی، نباید پشیمون باشم؟ یه خنده طعنه امیز زد که نفهمیدم یادامه مطلب

برچسب: استاندارد شماره25, نویسنده: سام سامانی تاريخ: شنبه 1 آبان 1395 ساعت: 4:41

صفحه بندی